<-BlogDescription->
| Design By : Night Skin |
My best love is my Godsallam be hameye dostaye golam khoshhalam ke be webam omadid faghat khaheshan nazar yadetoon nareee
1388/4/19
سلام بکس خلاف!!!چه خبرا؟؟؟حال میکنید؟؟؟(لب دریا,پارتیای مختلف,شنا و کلاس ... )ایول که دوستامم مثل خودم اهل عشق و حالن دم همتون جییییز خب یه مدتی بود حس اپ کردن نداشتم نمیدونم چرا زده شدم!!!شاید این وب رو ببندم خب این دفعه از دوران مهد کودک میگم:من از بچگیم تا دوره ی پیش دبستانی مهدکودک بودم روز اول همش گریه میکردم اما بعدش عادت کردم وقتی وارد مهد کودک شدم کلی تغییر کردم به قول بچه ها:(نی نی خوب)مثلا:وسایلم رو به همه میدادم,کمتر شیطونی میکردم,سلام کردن هم یاد گرفتم ولی همیشه سلام کردن برام کار سختیه و... ولی با پسرا از اون موقع بود که لج میکردم باشون فوتبال بازی میکردم ماشین بازی میکردم اصلا یادم نمیاد عروسک بازی کرده باشم وقتی با پسرا بازی میکردم و نمیبردم باشون درگیر میشدم و اونا هم با گریه به دروغ اعتراف میکردن که من برنده ی بازی شدم و تو مهد کودک همه از من میترسیدن و اطاعت میکردن و هرکاری میخواستم انجام میدادم تو کلاسا هم موقع داستان خوندن و شعرخوندن که میشد مربی مهد رو مسخره میکردم و بهش میخندیدم وقتی هم کلاس سفالگری داشتیم گلام رو با شتاب میکوبیدم تو صورت مربیم و همش موقع کلاسا مثل خلافکارا پامو میزدم به دیوار و بچه ها رو نگاه میکردم و اذیتشون میکردم خلاصه از بچگی شیطون بودم و پسرا ازم حساب میبردن یادمه که یه بار اشک مدیرمون رو دراوردم چون سوزن گذاشتم رو روکش صندلیش یادمه موقع خوابیدن که میشد همه میخوابیدن و من بیدار بودم و با صورتاشون بازی میکردم بعد میخوابیدم چون یه اتاق مخصوص بود که خیلی تاریک بود و تمامی شخصیتای انیمیشنا رو دیواراش نقاشی شده بود و وقتی میگفتن همه برن بخوابن اولین نفر وارد اتاق میشدم چون عاشقش بودم حیف که الان مهد کودکی وجود نداره چون خرابش کردن دلم میسوزه چطورمیتونن جایی که بچه ها ازش کلی خاطره دارن خراب کنن!!!جایی که همه ی صدای خنده ها گریه ها دادو بیداد بچه ها از اونجا بلند میشد رو خراب کنن!!!بیخشید زیاد نوشتم سرتون رو در اوردم عیب نداره سرتون رو بکوبید به دیوار خوب میشید فعلا بای تا های نظر نداده بری کاری میکنم ذوب شی زود نظر بده تا تب نکردی
1388/4/18
سلام بر و بکس تحول رو عشقه این اپ یه پیام بازرگانی بین خاطراته برید حال کنید!!!حالا که چی؟؟؟چرا میزنی مگه اومدی سینما؟؟؟گفتم چرا میزنی؟؟؟خب سریاله دیگه باید وسطاش یه حالی کنید خدایی حسش نبود خاطره بنویسم ولی قول میدم سریع اپ کنم خب حالا بوسم کنید ای نمیخواد حالم بد شد برو اه با این بوس کردنتون فعلا بابای
1388/4/11
سلام به دوستای خوبی که اپ قبلی رو خوندن و نظر دادن اه این مامان و بابای من انگار منو میخوان بفرستن کله پزی که ساعت 7بیدارم میکنن اخه به این وضع میشه گفت عشق و حال اخه کی تابستون درس میخونه ای خدا که من باید بخونم اونم مال سال اینده کلاس تست هم که باید برم حالا بی خیال این حرفا من میخوام یه دعوایی با شما بکنم چون اولا دوما که سوما من شکمو نیستم خب اون دفعه گرسنم شد چیزی نبود بخورم اونو خوردم حالا نمیخواد بوسم کنی مگه نگفتم بوسم نکن بخشیدمت حالا برم ادامش رو بگم: بعد اون جریان دیگه نذاشتن پیش کسی تنها بمونم بعدش رفتیم مسافرت اونم کجا اصفهان که من عاشق کلیساشم اونجا هم کلی اذیتشون کردم میگید چطور؟؟؟خب یه بار بابام بستنی خرید برای من و خودش و مامان وداییم که همشون با یه طعم بود وقتی از بستنی خودم یه خورده خوردم گیر دادم به بستنی بابام که من بستنی تو رو میخوام وقتی بستنیش رو خوردم و یادم افتاد که بابام ازش خورده بود محکم کوبیدمش تو صورت بابام و کلی از این فحشای بچه گونه بارش کردم طی مسافرت هر وقت بستنی فروشی میدید ناراحت میشد فکر کنم بعد حالش رو گرفته بودم وقتی هم میرفتیم جایی برای خرید هر چی که دوست داشتم به زور برام میخریدن یه بارم یه خرس بزرگ برداشتم و اومدم بیرون که چون بزرگتر از من بود باش خوردم زمین وقتی سرم رو بلند کردم یه پیشی ناز و ملوس دیدم و گفتم من اینو میخوام بابام هم گفت: تو خرس خریدی گربه میخوای چکار؟؟؟مگه میخوای مهدکودک حیوانات راه بندازی؟؟؟من خودم برات میو میو میکنم. منم که از اذیت کردن بدم نمیاد قبول کردم و تا موقعی که رسیدیم خونه مجبورش کردم میو میو بکنه وقتی هم خسته میشد و ساکت میشد لباش رو میگرفتم و گوشش رو میکشیدم و میگفتم میو میو کن زود باش از اون موقع هر چی که میخوام برام میخره چون میدونه بعدش چه بلایی سرش میاد.وقتی هم که با بابام حمام میرفتم وقتی من کارم تموم میشد و میخواست با حوله خشکم کنم یواشکی براش اب داغ رو باز میکردم و در میومدم که وقتی از حمام در میومد عین لبو سرخ بود وقتی هم که میخواست بام بازی کنه دستای میمونم رو مینداختم دور گردنش و خودم مینشستم رو کمرش وپاهام میزدم تو شکمش و میگفتم بدو خر من خیلی حال میداد چون اون موقع اگه کاری میکردی میگفتن بچست نمیفهمه ولی الان اگه چیزی بگی تا اخر عمر پروندت سیاه باقی میمونه خداییش زیاد نوشتم حالا زود تند سریع نظر بده ولی دوباره نگید شکمو
1388/4/9
سلام بروبچ امیدوارم تیپ حال همتون میزون باشه خداییش چرت گفتما مگه میشه میزون نباشه بعد این همه فکر کردن ومشورت کردن با یه دوست به این نتیجه رسیدم که خاطراتم رو از بچگی تا الان تو وب بنویسم یعنی این وب قراره دفترچه خاطراتی باشه که کسی نه برای باز کردنش نه خوندنش سرزنشتون کنه بلکه خوشحالم میشم بخونید و نظر بدید خب اینجانب بسم ا...وقتی بچه بودم یه شیطون واقعی بودم یعنی هرکاری بهم میگفتن نکن بدتر اون کار رو انجام میدم و طوری اذیت میکردم که همه از دست من سرشون رو به دیوار میکوبیدن یادمه با مداد رنگیام رو مدام میتراشیدم خب چون بچه ی با سلیقه ای بودم وقتی میدم یکی از مدادام یه کوچولو از همه کوچیکتره بقیه مدادام رو انقدر میتراشیدم تا اندازه ی اون یکی بشه مامانم وقتی من بچه بودم دانشجو بود هروقت میخواست درس بخونه من میرفتم پیشش و مینشستم رو کتاباش و مامانم هم همیشه به خاطر کارای من شبا بیدار میموند و درس میخوند.بچگیام هیچ وقت وسایلم رو به کسی نمیدادم هیچ خودمم اصلا باشون بازی نمیکردم فقط یه خرس و خرگوش و میمون داشتم که از اصفهان بابام برام خریده بود با یه سماور فلزی کوچولو که یه دفعه ابجوش ریخته بودم توش بابام هم اومده بود وسایلم رو جمع کنه که ریخته بود رو دستش از اون به بعد هم هیچ وقت وسایلم رو جمع نکرد وقتی هم مامانم میخواست جمع کنه دستکش دستش میکرد. غذا خوردنم هم عین تارزان بود مامانم هروقت بهم میخواست غذا بده میگفت قان قان دهن باز منم برای اذیت کردنش میزدم زیر دستش و دستم رو میکردم تو ظرف غذا و با دست غذا میخوردم اخه بچگیام گامبو بودم طوری که یه بار مامان و بابام رفته بودن مهمونی منو گذاشته بودن پیش مادر بزرگم منم وقتی اونا رفتن رفتم یه جایی قایم شدم و برای اولین بار ساکت نشستم زیر میز و به مادربزرگم که برای پیدا کردن من های های گریه میکرد میخندیدم همون موقع گرسنم شد و یه سیم رادیو که روکش نداشت(سیم لخت)گذاشتم تو دهنم یه لحظه کامل رفتم رو ویبره و بعد سیم رو از دهنم دراوردم و شروع کردم به گریه کردن میگن اخر هر خنده ای گریه ای هست همینه حالا این دفعه برعکس بود من گریه میکردم مادر بزرگم به خاطر پیدا کردن من میخندید وقتی هم مامان و بابام برگشتن دیدن دور لبم تبخال زده و کلی به شکمو بودن من خندیدن نامردا به جای بوس کردن وناز کردنم بهم خندیدن از اون موقع هروقت میخواستن من رو جایی بذارن جیبام رو پرخوراکی میکردن این کار رو هم برای اینکه دیگه در و دیوار نخورم میکردن هم برای پیدا کردنم از روی اشغال پوستای خوراکیا خب دفعه ی بعد میخوام از بقیه کارام بگم که خودم وقتی یادشون میفتم کلی میخندم. نظر نداده بری کاری میکنم اندازه ی فندق شی پس زود نظرت رو بده گلم...
1388/4/7
سلام دوستای خوشملم خوفید؟؟؟خوشم نمیاد اینجوری حرف بزنم چون خیلی لوسه ولی اگه شما دوست داشته باشید هرجوری بخواید باتون می حرفم امیدوارم تا الان نخواسته باشید خفم کنید گفتم که من که جیک و جیک میکنم براتون دلتون میاد خفم کنید؟؟؟خب بیخیال شوخی بسه حالا عین چی موندم که چه مطلبی تو وب بذارم خداییش اخه هر وبی میرم یا راجع به رپ و رپرا نوشته یا شعر و... من چی بذارم؟؟؟تو نظرات بهم بگید دوست , داری؟؟؟
1388/4/6
سلام به شما دوستای گلم ببخشید که براتون چیزی قربونی نکردم واقعا معذرت میخوام حالا شما به بزرگواری خودتون ببخشید امیدوارم وبم سرگرمتون کنه نه اینکه حوصلتون رو سر ببره و شما بخواین منو بکشید ولی اگه حوصلتون هم سر رفت منو نکشید من 1000تا امید و ارزو دارم خب زیادی حرف زدم فعلا بای سلام |
من از ادمای دروغگو متنفرم و برای پیدا کردن دوست زیاد تلاش نمیکنم چون هر کس دوست داشته باشه میتونه دست دوستی بهم بده منم با کمال میل قبول میکنم ولی اگه بفهمم طرف مقابلم بهم دروغ گفته حاضر نیستم حتی اسمش رو بیارم پس لطفا صادقانه نظر بدید ولی توهین نکنید منم صادقانه و خالصانه میگم عاشق همتونم
<-BlogDescription->
| Design By : Night Skin |