<-BlogDescription->
| Design By : Night Skin |
My best love is my Godsallam be hameye dostaye golam khoshhalam ke be webam omadid faghat khaheshan nazar yadetoon nareee
1388/12/7
سلام برو بکس حالتون خوبه؟؟؟میبینم که همه درگیر عید و اینجور کارا هستن و ما رو فراموش کردن ok موردی نیست از قدیم گفتند بخشش از بزرگانه اگه بهتون سر نمیزنم ناراحت نشید میدونید چرا؟؟؟چون ازتون خواستم که بگید چی بنویسم ولی نگفتید به خدا فقط می خواستید موضوع بدید نیاز به خساست نبود اصلا با همتون قهرم تا نگید چی بنویسم...
1388/11/23
سلام دوستای گلم از نظرای خوب و قشنگتون ممنونم ولنتاین پیشاپیش مبارک همتون رو میبوسم نمیدونم چی بنویسم موندم راستش ازهمتون کمک میخوام بگید چی بنویسم دوستون دارم بای
1388/11/15
سلام دوستای گلم خوبید؟؟؟مرسی از مهربونی بیش از حدتون عاشق همتونم دوستای گلم من کمتر میام نت چون سرم خیلی شلوغه مخصوصا که الان باید یه تصمیم مهم بگیرم نمیدونم چرا این روزا اشفته ام ناراحتم راستش وب داشتن خیلی خوبه چون باعث میشه کلی دوست پیدا کنی مشورت کنی و...دیروزاز چیزی ناراحت شدم که الانم درگیرشم دیروز بچه ای رو دیدم که از نداری ...اه خدا ما که داریم و پدر و مادرامون کلی خرج میکنن و تا خون دماغ میشیم میریم دکتر و... این همه سنگدلیم و بی رحم و خشن و مهمتر از همه ناشکر واینکه چقدر بدبختیم نمیدونم چرا انقدر حساس شدم و زود عصبی و خسته میشم میخوام از دوستای خوب ناناسم به خاطر اینکه هوام رو دارن و تنهام نمیذارن تشکر کنم و یه بوس کوچولو براشون بفرستم ممنون که پیشم هستید. اگه دوست دارید خاطرات بچگیم رو ادامه بدم و بنویسم در قسمت نظرات بگید مرسی راستی اگه سه تا رشته ی پرش حرفه ای از روی قوطی کبریت و شنا با مانع و اسب سواری با الاغ رو بدن کدوم رو انتخاب میکنید؟؟؟حتما بگید حتما
1388/9/27
سلام دوستای گلم شرمنده نبودم سرم شلوغ بود به خدا انقدر امتحان دادم که شبیه روزنامه یا شایدم کتاب شدم اصلا شاید بخوام برم رشته ی شنا با مانع یا پرش از رو قوطی کبریت یا... .این همه میخونیم اخرش میریم تو جوق اب معتاد میشیم از بی کاری حالا این بحثا رو بی خیال از این به بعد جمعه ها می اپم الان نمیدونم چی بنویسم شما بگید چی بنویسم؟؟؟!!
1388/5/18
ان گاه که تقدیر واقع نگردد از تدبیر نیز کاری ساخته نیست. دکتر شریعتی سلام دوستای گلم ببخشید بی نظم شدم اخه حالم خوب نیست نمیدونم چرا بغض کردم ولی بغضم نمیترکه!؟چرا اشکام تو چشمام جمع میشن اما سرازیر نمیشن!؟چرا لرزش دارم ولی نمی لغزم!؟واقعا هیچی نمیدونم دلم میخواد تو بغل کسی گریه کنم داد بزنم ولی نمیتونم دلم میخواد کسی باشه ارومم کنه راهی بهم نشون بده باعث دونستن این ندونستن ها بشه یعنی کسی پیدا میشه؟؟؟مگه نمیگن اگه زندگی به نظر شما ناعادلانه میاد وظیفتونه که اونو عادلانه کنید اگه به نظرتون بی رحم و سنگدل میاد خوب متعادل و ملایمش کنید؟؟؟اخه تنهایی نمیشه میشه؟؟؟یکی باید باشه دستت رو بگیره یکی باید باشه بین دوراهی کمکت کنه یکی باید باشه ...میبینید هر چی بگیم بازم یکی رو میخوایم؟به نظر شما کی میتونه بهم کمک کنه؟؟؟توی نت کسی پیدا میشه؟؟؟من از این شاکیم که هر کاری بخوایم بکنیم باید قوانین رو رعایت کنیم ولی کسی نیست بگه توی زندگی چرا انقدر چراغ قرمز و علامت خطر هست!؟چرا وقتی علامت خطری هست کسی نیست بگه خطر واسه چی و قانعمون کنه چرا باید تو زندگی با سرعت 20حرکت کنیم؟؟چرا باید کند باشیم؟؟چرا وقتی به عشق میرسیم به علامت خطر میرسیم؟؟چرا وقتی به عشق میرسیم به تابلوی جاده لغزنده است میرسیم؟؟چرا وقتی به عشق میرسیم باید زنجیر چرخ ها رو ببندیم؟؟چرا وقتی به عشق میرسیم هیچ اتیشی نیست گرممون کنه؟؟چرا وقتی نوبت ما میرسه که گرم شیم اتیش عشق سرد میشه؟؟خدایا اون بالایی ولی ... چرا انقدر چرا ها زیاده؟؟؟چرا جواب نمیدی؟؟؟ چون پرده ی گناهامون زیاد ضخیم شده صدامون بت نمیرسه؟؟؟چون بهم سیلی زدی سرم رو بلند کردم و نگات کردم؟؟؟چون دستم رو بلند کردم و شکایت کردم؟؟؟چون حق و نا حق رو ازت خواستم؟؟؟چون صدامو بلند کردم سرت داد زدم؟؟؟ چون راه و چاه رو ازت خواستم؟؟؟بام قهر کردی به خاطر سوالام؟؟؟باشه دیگه شکایت نمیکنم باشه سوار ماشین زمان میشم و کمربندم رو میبندم و ساکت میشینم به سرما و گرما هم اعتراض نمیکنم و منتظر میشم تا این ماشین زمان منو به حقیقت زندگی که مرگه برسونه یادته به یکی یاداوری کردی که زندگی شیرینه چون دروغه مرگ تلخه چون حقیقته؟؟چرا واسه همه تلخش کردی؟؟؟جرا با دروغ زندگی میکنیم؟؟؟باشه ساکت میشم سوال نمیکنم اصلا کرم کن لالم کن کورم کن هر چیزی بهم دادی ازم بگیر ولی تپش قلبم رو ازم نگیر چون میخوام هر وقت میتپه یادم باشم که کسی که عاشقش بودم واون تک معشوقم رو فراموش کردم ولی وقتی یادش افتادم متوجه شدم منو میبینه از کارام باخبره ولی جواب سوالام رو نمیده چون از دستم ناراحته که فراموشش کردم خدایا بام قهر نکن کمکم کن... مشکلات پلیست برای رسیدن به خوش بختی فقط به این امید با مشکلات کنار میام... نظرتون چیه؟؟؟
1388/5/16
سلام بر و بچ باحال خوفید؟؟؟معلومه که خوبید اخه تولده اها دستا شله ایول کاری یا مطلب خاصی نداشتم که بگم یا بنویسم اومدم تبریک بگم برم فعلا بای
1388/5/10
به سلام دوستان عزیز خوبید؟؟؟چکار میکنید با گرما؟؟؟وای پسرا هیچی نگن چون راحتن ما دختراییم که بدبختیم تو مانتو میپزیم من خودم به نمایندگی از همه ی دخترا میگم از فردا ما مانتو نمیپوشیم خب یعنی چی میپزیم تو مانتو الانه که اشکم دربیاد استخونام اب شد قرار هم میخوایم بذاریم بریم بیرون باید از 7به بعد باشه حالا گرما به کنار انفولانزا و گرد و غبار دو تای دیگه هستن هیس همه ساکت میخوام به اعصابم مسلط بشم هیس . . . . . خب مسلط شدم 1. از همه بابت نظرای خوبتون ممنونم 2. جواب همه نظرات رو دادم دوست دارید برید ببینید 3. به خدا من دخترم ولی زیادی شیطونم 4.از این به بعد دوبار در هفته اپ میکنم شنبه و 5شنبه 5.هر کس میخواد بلینکمش تو قسمت نظرات بهم بگه تا بلینکمش اگه خواستید منم با اسم السا بلینکید راستی هرکس میخواد راجع به من بیشتر بدونه تو قسمت نظرات بگه تا جوابشو بدم دیگه کف کردم زیادی حرف زدم حالا هر چی میخواید و عشقتون میکشه بگید چه کسایی با حرف من(پسرا زیادی راحتن)موافقن؟؟؟هر کس موافقه بگه یه بوس باحال برای دخترای باحال گذاشتم کنار ولی باید اول جواب سوال منو بدید!!! جواب سوالم یادت نره
1388/5/4
سلام بکس باحال خوبید؟؟؟چیه حالتو پرسیدم جوگیر شدی؟؟؟بابا مگه من دکترم که جواب احوال پرسیم رو میدی؟؟؟ ای خدا تمام نظرام پاک شده چکار کنم !!!بر و بچ از همینجا میگم هر کی میخواد لینکش کنم تو قسمت نظرات بهم بگه تا با کمال میل این کار رو بکنم وایییییییییییییی چه جمله ی هنری جالبی گفتم تا حالا از خودم این حرف رو نشدیده بودم خوبه پیشرفت کردم ببینید من پیشرفت کردم حالا شما هی پسرفت کنید دلتون بسوزه شما که پیشرفت نکردید اگه خواستید منو لینک کنید به اسم السا بلینکید لطفا اه این گرما هم دمار ادم رو درمیاره خب چه کنیم که جوونیم و جوجو خب میخوایم حال کنیم بریم بیرون که این هوای گرم نمیذاره تا میری بیرون غضروفاتم اب میشه هه چه جمله ی علمی فرهنگی هنری باستانی بود فکر کنم گرما رو مخم اثر گذاشته امروز خیلی علمی می حرفه خب بی خیال بریم سراغ خاطره... پیش دبستانی که میخواستم برم مهد کودکم رو عوض کردم تا راهش به خونمون نزدیک باشه اون موقع بازم شیطون بودم بچه ها ازم حساب میبردن ولی پطرس هم بودم مثلا وقتی کسی میخورد زمین دستش رو میگرفتم میگفتم گریه نکن وگر نه میزنمتا اونم از ترس میگفت باشه ولی اگه قبول نمیکرد چنان میزدمش که داغ میکرد گریش 2برابر میشد خیلی حال میداد ماشینای پسرا رو برمیداشتم میزدم به در و دیوار وقتی میگفتن چرا این کارو کردی میگفتم تفادص کرده دیگه کاریش نمیشه کرد اونا هم با گریه میرفتن خونه وقتی منم میرفتم خونه با 1000ذوق و شوق برای مامان و بابام تعریف میکردم اونا هم میزدن تو حالم میگفتن: کار بدی کردی منم میپریدم سرشون و میگفتم یا معذرت خواهی میکنید یا باید بزنمتون اونا هم قبول میکردن و عذر خواهی میکردن خلاصه خیلی حال میکردم تا اینکه 10اردیبهشت خواهر کوچولوم بدنیا اومد و اومدن دنبال من که برم ببینمش علاقه ای نداشتم چون شب قبلش با داییم دعوا کردم که اگه پسر باشه از پنجره پرتش میکنم بیرون اونم میگفت که اگه دختر باشه این کارو میکنه خلاصه داییم کم اورد و نتونست کاری کنه این خواهر بنده هم که از 24 ساعت 26ساعتش رو خواب بود البته وقتی بدنیا اومد کلی عروسک گرفتم که همشون همون روز با یه ضربه رفتن تو سطل زباله چون از عروسک متنفر بودم فقط یه چیز سالم موند که یه سگ ملوس بود که خدایی حیف بود باش بای بای کنی البته فرقی نکرد اونم یه هفته بعد رفت تو سطل زباله خلاصه وقتی خواهرم بدنیا اومد به جز اون سگ دیگه هیچ سودی نداشت چون دیگه اجازه نداشتم شلوغی کنم خونه رو بهم بریزم فقط باید میرفتم تو اتاقم و تنهایی بازی کنم بعد از این قضیه دیگه اروم شدم و همه ی بچه ها حالشون گرفته شد با هیچ کس حرف نمیزدم و کم غذا میخوردم البته بهم توجه داشتن ولی نه مثل قدیما از همون موقع بود که بجه ی خوبی شدم تازه اینم بگم من از اول ابتدایی تنها میومدم خونه و کارام هم برنامه ریزی داشت البته الان هم داره ولی در کل اشتباه کردم الان هم دوست دارم یه برادر خوب خوشتیپ باحال 17یا18ساله داشته باشم خب بسه بقیش برای بعدا تفنگ دستمه یا نظر میدی یا میزنم تو سرت
1388/5/2
سلام دوستای گلم نمیدونم این مدتی که نبودم چرا همه ی نظرام پاک شده شرمنده قول میدم زود زود اپ کنم پس فعلا بای
1388/4/19
سلام بکس خلاف!!!چه خبرا؟؟؟حال میکنید؟؟؟(لب دریا,پارتیای مختلف,شنا و کلاس ... )ایول که دوستامم مثل خودم اهل عشق و حالن دم همتون جییییز خب یه مدتی بود حس اپ کردن نداشتم نمیدونم چرا زده شدم!!!شاید این وب رو ببندم خب این دفعه از دوران مهد کودک میگم:من از بچگیم تا دوره ی پیش دبستانی مهدکودک بودم روز اول همش گریه میکردم اما بعدش عادت کردم وقتی وارد مهد کودک شدم کلی تغییر کردم به قول بچه ها:(نی نی خوب)مثلا:وسایلم رو به همه میدادم,کمتر شیطونی میکردم,سلام کردن هم یاد گرفتم ولی همیشه سلام کردن برام کار سختیه و... ولی با پسرا از اون موقع بود که لج میکردم باشون فوتبال بازی میکردم ماشین بازی میکردم اصلا یادم نمیاد عروسک بازی کرده باشم وقتی با پسرا بازی میکردم و نمیبردم باشون درگیر میشدم و اونا هم با گریه به دروغ اعتراف میکردن که من برنده ی بازی شدم و تو مهد کودک همه از من میترسیدن و اطاعت میکردن و هرکاری میخواستم انجام میدادم تو کلاسا هم موقع داستان خوندن و شعرخوندن که میشد مربی مهد رو مسخره میکردم و بهش میخندیدم وقتی هم کلاس سفالگری داشتیم گلام رو با شتاب میکوبیدم تو صورت مربیم و همش موقع کلاسا مثل خلافکارا پامو میزدم به دیوار و بچه ها رو نگاه میکردم و اذیتشون میکردم خلاصه از بچگی شیطون بودم و پسرا ازم حساب میبردن یادمه که یه بار اشک مدیرمون رو دراوردم چون سوزن گذاشتم رو روکش صندلیش یادمه موقع خوابیدن که میشد همه میخوابیدن و من بیدار بودم و با صورتاشون بازی میکردم بعد میخوابیدم چون یه اتاق مخصوص بود که خیلی تاریک بود و تمامی شخصیتای انیمیشنا رو دیواراش نقاشی شده بود و وقتی میگفتن همه برن بخوابن اولین نفر وارد اتاق میشدم چون عاشقش بودم حیف که الان مهد کودکی وجود نداره چون خرابش کردن دلم میسوزه چطورمیتونن جایی که بچه ها ازش کلی خاطره دارن خراب کنن!!!جایی که همه ی صدای خنده ها گریه ها دادو بیداد بچه ها از اونجا بلند میشد رو خراب کنن!!!بیخشید زیاد نوشتم سرتون رو در اوردم عیب نداره سرتون رو بکوبید به دیوار خوب میشید فعلا بای تا های نظر نداده بری کاری میکنم ذوب شی زود نظر بده تا تب نکردی
1388/4/18
سلام بر و بکس تحول رو عشقه این اپ یه پیام بازرگانی بین خاطراته برید حال کنید!!!حالا که چی؟؟؟چرا میزنی مگه اومدی سینما؟؟؟گفتم چرا میزنی؟؟؟خب سریاله دیگه باید وسطاش یه حالی کنید خدایی حسش نبود خاطره بنویسم ولی قول میدم سریع اپ کنم خب حالا بوسم کنید ای نمیخواد حالم بد شد برو اه با این بوس کردنتون فعلا بابای
1388/4/11
سلام به دوستای خوبی که اپ قبلی رو خوندن و نظر دادن اه این مامان و بابای من انگار منو میخوان بفرستن کله پزی که ساعت 7بیدارم میکنن اخه به این وضع میشه گفت عشق و حال اخه کی تابستون درس میخونه ای خدا که من باید بخونم اونم مال سال اینده کلاس تست هم که باید برم حالا بی خیال این حرفا من میخوام یه دعوایی با شما بکنم چون اولا دوما که سوما من شکمو نیستم خب اون دفعه گرسنم شد چیزی نبود بخورم اونو خوردم حالا نمیخواد بوسم کنی مگه نگفتم بوسم نکن بخشیدمت حالا برم ادامش رو بگم: بعد اون جریان دیگه نذاشتن پیش کسی تنها بمونم بعدش رفتیم مسافرت اونم کجا اصفهان که من عاشق کلیساشم اونجا هم کلی اذیتشون کردم میگید چطور؟؟؟خب یه بار بابام بستنی خرید برای من و خودش و مامان وداییم که همشون با یه طعم بود وقتی از بستنی خودم یه خورده خوردم گیر دادم به بستنی بابام که من بستنی تو رو میخوام وقتی بستنیش رو خوردم و یادم افتاد که بابام ازش خورده بود محکم کوبیدمش تو صورت بابام و کلی از این فحشای بچه گونه بارش کردم طی مسافرت هر وقت بستنی فروشی میدید ناراحت میشد فکر کنم بعد حالش رو گرفته بودم وقتی هم میرفتیم جایی برای خرید هر چی که دوست داشتم به زور برام میخریدن یه بارم یه خرس بزرگ برداشتم و اومدم بیرون که چون بزرگتر از من بود باش خوردم زمین وقتی سرم رو بلند کردم یه پیشی ناز و ملوس دیدم و گفتم من اینو میخوام بابام هم گفت: تو خرس خریدی گربه میخوای چکار؟؟؟مگه میخوای مهدکودک حیوانات راه بندازی؟؟؟من خودم برات میو میو میکنم. منم که از اذیت کردن بدم نمیاد قبول کردم و تا موقعی که رسیدیم خونه مجبورش کردم میو میو بکنه وقتی هم خسته میشد و ساکت میشد لباش رو میگرفتم و گوشش رو میکشیدم و میگفتم میو میو کن زود باش از اون موقع هر چی که میخوام برام میخره چون میدونه بعدش چه بلایی سرش میاد.وقتی هم که با بابام حمام میرفتم وقتی من کارم تموم میشد و میخواست با حوله خشکم کنم یواشکی براش اب داغ رو باز میکردم و در میومدم که وقتی از حمام در میومد عین لبو سرخ بود وقتی هم که میخواست بام بازی کنه دستای میمونم رو مینداختم دور گردنش و خودم مینشستم رو کمرش وپاهام میزدم تو شکمش و میگفتم بدو خر من خیلی حال میداد چون اون موقع اگه کاری میکردی میگفتن بچست نمیفهمه ولی الان اگه چیزی بگی تا اخر عمر پروندت سیاه باقی میمونه خداییش زیاد نوشتم حالا زود تند سریع نظر بده ولی دوباره نگید شکمو
1388/4/9
سلام بروبچ امیدوارم تیپ حال همتون میزون باشه خداییش چرت گفتما مگه میشه میزون نباشه بعد این همه فکر کردن ومشورت کردن با یه دوست به این نتیجه رسیدم که خاطراتم رو از بچگی تا الان تو وب بنویسم یعنی این وب قراره دفترچه خاطراتی باشه که کسی نه برای باز کردنش نه خوندنش سرزنشتون کنه بلکه خوشحالم میشم بخونید و نظر بدید خب اینجانب بسم ا...وقتی بچه بودم یه شیطون واقعی بودم یعنی هرکاری بهم میگفتن نکن بدتر اون کار رو انجام میدم و طوری اذیت میکردم که همه از دست من سرشون رو به دیوار میکوبیدن یادمه با مداد رنگیام رو مدام میتراشیدم خب چون بچه ی با سلیقه ای بودم وقتی میدم یکی از مدادام یه کوچولو از همه کوچیکتره بقیه مدادام رو انقدر میتراشیدم تا اندازه ی اون یکی بشه مامانم وقتی من بچه بودم دانشجو بود هروقت میخواست درس بخونه من میرفتم پیشش و مینشستم رو کتاباش و مامانم هم همیشه به خاطر کارای من شبا بیدار میموند و درس میخوند.بچگیام هیچ وقت وسایلم رو به کسی نمیدادم هیچ خودمم اصلا باشون بازی نمیکردم فقط یه خرس و خرگوش و میمون داشتم که از اصفهان بابام برام خریده بود با یه سماور فلزی کوچولو که یه دفعه ابجوش ریخته بودم توش بابام هم اومده بود وسایلم رو جمع کنه که ریخته بود رو دستش از اون به بعد هم هیچ وقت وسایلم رو جمع نکرد وقتی هم مامانم میخواست جمع کنه دستکش دستش میکرد. غذا خوردنم هم عین تارزان بود مامانم هروقت بهم میخواست غذا بده میگفت قان قان دهن باز منم برای اذیت کردنش میزدم زیر دستش و دستم رو میکردم تو ظرف غذا و با دست غذا میخوردم اخه بچگیام گامبو بودم طوری که یه بار مامان و بابام رفته بودن مهمونی منو گذاشته بودن پیش مادر بزرگم منم وقتی اونا رفتن رفتم یه جایی قایم شدم و برای اولین بار ساکت نشستم زیر میز و به مادربزرگم که برای پیدا کردن من های های گریه میکرد میخندیدم همون موقع گرسنم شد و یه سیم رادیو که روکش نداشت(سیم لخت)گذاشتم تو دهنم یه لحظه کامل رفتم رو ویبره و بعد سیم رو از دهنم دراوردم و شروع کردم به گریه کردن میگن اخر هر خنده ای گریه ای هست همینه حالا این دفعه برعکس بود من گریه میکردم مادر بزرگم به خاطر پیدا کردن من میخندید وقتی هم مامان و بابام برگشتن دیدن دور لبم تبخال زده و کلی به شکمو بودن من خندیدن نامردا به جای بوس کردن وناز کردنم بهم خندیدن از اون موقع هروقت میخواستن من رو جایی بذارن جیبام رو پرخوراکی میکردن این کار رو هم برای اینکه دیگه در و دیوار نخورم میکردن هم برای پیدا کردنم از روی اشغال پوستای خوراکیا خب دفعه ی بعد میخوام از بقیه کارام بگم که خودم وقتی یادشون میفتم کلی میخندم. نظر نداده بری کاری میکنم اندازه ی فندق شی پس زود نظرت رو بده گلم...
1388/4/7
سلام دوستای خوشملم خوفید؟؟؟خوشم نمیاد اینجوری حرف بزنم چون خیلی لوسه ولی اگه شما دوست داشته باشید هرجوری بخواید باتون می حرفم امیدوارم تا الان نخواسته باشید خفم کنید گفتم که من که جیک و جیک میکنم براتون دلتون میاد خفم کنید؟؟؟خب بیخیال شوخی بسه حالا عین چی موندم که چه مطلبی تو وب بذارم خداییش اخه هر وبی میرم یا راجع به رپ و رپرا نوشته یا شعر و... من چی بذارم؟؟؟تو نظرات بهم بگید دوست , داری؟؟؟
1388/4/6
سلام به شما دوستای گلم ببخشید که براتون چیزی قربونی نکردم واقعا معذرت میخوام حالا شما به بزرگواری خودتون ببخشید امیدوارم وبم سرگرمتون کنه نه اینکه حوصلتون رو سر ببره و شما بخواین منو بکشید ولی اگه حوصلتون هم سر رفت منو نکشید من 1000تا امید و ارزو دارم خب زیادی حرف زدم فعلا بای سلام |
من از ادمای دروغگو متنفرم و برای پیدا کردن دوست زیاد تلاش نمیکنم چون هر کس دوست داشته باشه میتونه دست دوستی بهم بده منم با کمال میل قبول میکنم ولی اگه بفهمم طرف مقابلم بهم دروغ گفته حاضر نیستم حتی اسمش رو بیارم پس لطفا صادقانه نظر بدید ولی توهین نکنید منم صادقانه و خالصانه میگم عاشق همتونم
<-BlogDescription->
| Design By : Night Skin |